تخریبچی جامانده
 
شرحی بر ماجرای شهدای جا مانده...
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید
قبل ازانقلاب همسایه بودیم.

خوب می شناختمش. عاشق حضرت زهرا(س) بود...

تو جبهه هم کنارش بودم. یه مدتی دلم شور میزد، نگران شده بودم.

اومد پیشم، دست انداخت دورگردنم و گفت:

تو دیگه چرا غصه میخوری؟

کسی که مادرش حضرت زهراست نباید غصه بخوره.

هر جا در مونده شدی فقط بگو:

یافاطمه...

شهیدحجت الاسلام سید باقرعلمی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 توسط تخریبچی
سال 63 ، واحد تخريب لشگر 25 كربلا ،

آماده ميشديم تا از منطقه جنگي ايلام به خوزستان و هفت تپه برگرديم ،

در حال جمع كردن وسايل بوديم كه صداي اذان بگوش رسيد .

من كنارش بودم ، بهش نگاه كردم و گفتم : بريم نماز بخوانيم ؟

بعد از تامل كوتاه، با نگاه نافذ و پر از معنايي گفت :

بريم نماز را بپاي داريم .

من كه ميدانستم پختگي و قرآني بودنش در اين جمله نهفته ،

كمي نگاهش كردم. با لبخند ريزي ادامه داد:

هيچ جاي قرآن نگفته اقرا الصلاه و تقرا الصلاة ،

همه جا آمده اقيموا الصلاه و یقيمون الصلاة ،

از جاش بلند شد و لباساش و تكان داد، با لحن محكم اما مهربان گفت :

بريم نماز را بپاي داريم .

.................................

ساده ، مهربان ، قرآني ، متخصص در مواد منفجره و مين ،

خوش صحبت و صميمي خصوصيات اين پاسدار شهيد اهل گيلان بود .

شهيد زاهد نخجيري

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط تخریبچی
به آسمون خیره شده بود...

حسابی رفته بود تو لاک خودش.

بهش گفتم:  چی شده؟؟؟

گفت:

بالاخره نفهمیدیم "" إربا  إربا "" شدن یعنی چه ؟؟؟

میگن آدم مثل گوشت کوبیده میشه ....

می گفت: یا باید بعد عملیات برم کتاب بخونم....

یا همین جا توی خط خودم بهش برسم.

.....................!!!!!!!

موقع دفنش دیدم جواب سوالشو گرفته ...

با گلوله ی توپی که کنارش خورده بود.

شهید سید محمد شکری


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم تیر 1393 توسط تخریبچی
 بهش گفتیم:

چرا برنمی‌گردی عقب با این همه تركش هایی که توی تن ات  داری؟؟؟؟

می‌گفت: آدم برای این خرده‌ ریزها كه برنمی‌گرده .

تركش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.

روی خاکریز نشسته بود، که یه خمپاره خورد کنارش  !!!

آخر سر هم با یكی از همین تركش‌های لیوانی رفت.

عقب نه،

بهشت.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط تخریبچی
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند...

با عرض سلام خدمت همه همسنگران بزرگوار،

شرمنده بخاطر تاخیر..!!!!! ان شاءالله در اواخر ماه آیند،

عمری باقی ماند خدمت میرسم.

ممنونم از همه بزرگواران بخاطر مطالب،

و کامنت های آموزنده ای که ارسال فرمودید.

ان شاءالله ما را از دعا خیر خودتون بی بهره نفرمائید...

در پناه خدا باشید..... یا علی


تخریبچی جامانده.....


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 توسط تخریبچی

او مي رفت در حالي كه مادرهم چنان نظاره گر قدم هايش بود.

وقتي می خواست برود نگاهش ، نگاه خاصي بود، غريبانه،

انگار نگاهش پر بود از حرف های ناگفته، دلواپسی، اما مصمم رفتن ...

روزهای آخر سرد زمستان بود ..

گهگداری ازبرنگشتنش حرف ميزد، رفتني كه بازگشتي نداشت.

در نامه اي به برادر کوچكش نوشت :

مي خواهم برايت ازوالفجر چهار كه شهيد شدن پانزده نفر از

نزديك ترين دوستانم بود تعريف كنم .

محمود جان امروز صبح ساعت هشت بود كه دلم غمگين و منتظر،

لحظه شماري عمليات می کردم، ناگهان

هواپيماهاي عراقي دور پادگان را بمب باران كردند ، در همين حين

برادرانم مشغول وضو و به آسمان خيره شده بودند ،

 و من در حالي كه بالا ساختمان بودم ، پدافند ها شروع به شلیک کردن،

كه سر صداي عجيبي ايجاد شده بود.

 ناگهان يك انفجار مهيبي رخ داد كه در يك لحظه آسمان تيره و تار شده بود ،

به طوری كه هيچ چيزي ديده نمي شد

 و من در عرض چند ثانيه به سرعت پايين ساختمان آمدم،

ناگهان صحرای كربلا را جلوي چشمانم ديدم .

يكي سر نداشت و يكي دست و يكي جسمش پاره پاره شده بود.

نميدانم چطور برايت تعريف كنم ...  از اينكه زياد گناه كردم

و كوله بارم سنگين شده و از قافله عقب افتاده ام

و شهادت نصيبم نشده. از آن روز تا حالا ..

هميشه در تنهايي گريه مي كردم و اعتراض مي كردم ! چرا من

را تنها گذاشتيد؟؟

اين رسمش نبود..!

من آن شمعم كه خاكستر ندارم ، شهيد مكتبم ، پيكر ندارم"

قسمتی از خاطرات تخریبچی شهید مفقدالجسد "هادی رجب نسب"

راوی خواهرشهید...


 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 توسط تخریبچی
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی ست که داغ شهادت شما را بر دل دارد