X
تبلیغات

Online User تخریبچی جامانده

تخریبچی جامانده
 
شرحی بر ماجرای شهدای جا مانده...

ÌäÈÔ æÈáǐí ãä ÑÇí ãí Ïåã

گمشده

یک جوان از خانه خارج شده وبه منزل مراجعت ننموده.


از کسانی که از او اطلاعاتی در دست دارند

 تقاضا می شود به ما خبر داده وخانواده اش را از نگرانی برهانند.

جهت شناسایی راحت تر اطلاعات زیر در اختیار عموم قرار می گیرد.

1- مادر، فرزند و همسراو بیست سال است در انتظار او هستند.

2- وی ازحواس کامل برخوردار بوده و در آ خرین ملاقات

اظهار داشته دعا کنید گمنام بمانم.

3- آخرین کسانی که او را دیدند تک تیرانداز های دشمن بوده اند.

4- روی استخوان های پیشانی اش جای یک قناسه است.

5- در وصییت نامه نوشته بود به فرزندانم بگویید من رفتم تا آنان

پیروز و سرفراز بمانند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 توسط تخریبچی

می گفت: ستاره خفت ، بر می گردم

وقتی که سحر شکفت بر می گردم

 سر تا سر خاک جبهه رو باید گشت

دنبال کسی که گفت : بر می گردم



سلام، سلامی برای خدا حافظی البته نه دائمی...

خدایا رفقایی داشتم که از آنان راه و رسم با تو بودن را یاد گرفتم!

از همه همسنگری های عزیزی که، تو این مدت زحمت می کشیدند و با،

نظرهای خوبشون ما را راهنمایی می کردند تشکر می کنم...

 خیلی سخته از رفقا دور شدن، اما چه کنیم ما به مادران شهدا قول دادیم!!!


عاشقی را پرسیدند: زندگی چند بخش است؟

گفت: دو بخش، کودکی و پیری

گفتند: پس جوانی چه؟

گفت: فدای حسین...

فدای حسین...

فدای حسین (ع)

التماس دعا از همه شما خوبان...

یا علی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 توسط تخریبچی

حمید : امدادگری که برای نجات همرزمش از سنگر بیرون آمد ، زخم او را بست و پیشانی خودش میزبان گلوله ای آتشین شد.


محمد ؛ آنقدر در والفجر 8 آرپی جی زده بود که از هر دو گوشش ، همین طور خون شره می کرد.

اسماعیل ؛ غیرتش قبول نکرد که صبح به صبح کرکره مغازه خواربار فروشی اش را بالا بکشد و از پشت شیشه ، تشییع جنازه شهدای محلش را تماشا کند.

بهرام ؛ وقت خواستگاری شرط کرد که تا پایان جنگ – هر چند سال که طول بکشد – پای دین و میهنش خواهد ایستاد. جنازه اش را درست در روز پایان جنگ آوردند.

امین ؛ فقط توانست عکس دوقلوهای زیبایی که خدا به او داده بود را ببیند. دو روز قبل از آن که به مرخصی برود و کودکانش را در آغوش بکشد ، ترکش توپ ، گردنش را زد.


سید محسن ؛ در شب عملیات ، داوطلب شد تا از روی میدان مین رد شود و راه را باز کند.خودش تکه تکه شد.

علیرضا ؛ 20 سال بعد از این که رفت ، مقداری استخوان تحویل مادر پیرش دادند: این علیرضای توست!

صادق ؛ برای این که گروه از معبر بگذرد ، به تپه ای در جهت مخالف رفت و شروع کرد به تیراندازی کردن تا حواس عراقی ها را به سمت خود جلب کند...گروه گذشت ولی هنوز از صادق خبری نیست که نیست.....


با تشکر از وبلاگ/ سکوت

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 توسط تخریبچی

وقتی پیر زن رفت همگی دور هم جمع شدند.

یکی که صورت روشن تری داشت، رو کرد به یوسف و گفت:

... تا کی می خوای چشم انتظارش بگذاری؟   نمی بینی چگونه مویه

می کند؟

_ از خدا خو استه ام بی نام و نشان بمانم.

سکوت قبرستان را فرا گرفت.

دوستان اش دور او، سر قبر تنها شهید گمنام روستا نشسته بودند.

دیگری گفت:

_  اما پیر زن هر روز گله و زاری اش را پیش ما می کند.

باید همه چیز را به او بگویی !!!

_  حالا دیگر همه چیز را می داند.

آفتاب سر زده بود. صدای شیون از روستا شنیده می شد.

آن روز پیر زن،  کنار جوان اش آرمید.

سروی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 توسط تخریبچی




{ شهدا برای ما فاتحه بخوانید}