تخریبچی جامانده
 
شرحی بر ماجرای شهدای جا مانده...
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید
به آسمون خیره شده بود...

حسابی رفته بود تو لاک خودش.

بهش گفتم:  چی شده؟؟؟

گفت:

بالاخره نفهمیدیم "" إربا  إربا "" شدن یعنی چه ؟؟؟

میگن آدم مثل گوشت کوبیده میشه ....

می گفت: یا باید بعد عملیات برم کتاب بخونم....

یا همین جا توی خط خودم بهش برسم.

.....................!!!!!!!

موقع دفنش دیدم جواب سوالشو گرفته ...

با گلوله ی توپی که کنارش خورده بود.

شهید سید محمد شکری


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم تیر 1393 توسط تخریبچی
 بهش گفتیم:

چرا برنمی‌گردی عقب با این همه تركش هایی که توی تن ات  داری؟؟؟؟

می‌گفت: آدم برای این خرده‌ ریزها كه برنمی‌گرده .

تركش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.

روی خاکریز نشسته بود، که یه خمپاره خورد کنارش  !!!

آخر سر هم با یكی از همین تركش‌های لیوانی رفت.

عقب نه،

بهشت.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط تخریبچی
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند...

با عرض سلام خدمت همه همسنگران بزرگوار،

شرمنده بخاطر تاخیر..!!!!! ان شاءالله در اواخر ماه آیند،

عمری باقی ماند خدمت میرسم.

ممنونم از همه بزرگواران بخاطر مطالب،

و کامنت های آموزنده ای که ارسال فرمودید.

ان شاءالله ما را از دعا خیر خودتون بی بهره نفرمائید...

در پناه خدا باشید..... یا علی


تخریبچی جامانده.....


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 توسط تخریبچی

او مي رفت در حالي كه مادرهم چنان نظاره گر قدم هايش بود.

وقتي می خواست برود نگاهش ، نگاه خاصي بود، غريبانه،

انگار نگاهش پر بود از حرف های ناگفته، دلواپسی، اما مصمم رفتن ...

روزهای آخر سرد زمستان بود ..

گهگداری ازبرنگشتنش حرف ميزد، رفتني كه بازگشتي نداشت.

در نامه اي به برادر کوچكش نوشت :

مي خواهم برايت ازوالفجر چهار كه شهيد شدن پانزده نفر از

نزديك ترين دوستانم بود تعريف كنم .

محمود جان امروز صبح ساعت هشت بود كه دلم غمگين و منتظر،

لحظه شماري عمليات می کردم، ناگهان

هواپيماهاي عراقي دور پادگان را بمب باران كردند ، در همين حين

برادرانم مشغول وضو و به آسمان خيره شده بودند ،

 و من در حالي كه بالا ساختمان بودم ، پدافند ها شروع به شلیک کردن،

كه سر صداي عجيبي ايجاد شده بود.

 ناگهان يك انفجار مهيبي رخ داد كه در يك لحظه آسمان تيره و تار شده بود ،

به طوری كه هيچ چيزي ديده نمي شد

 و من در عرض چند ثانيه به سرعت پايين ساختمان آمدم،

ناگهان صحرای كربلا را جلوي چشمانم ديدم .

يكي سر نداشت و يكي دست و يكي جسمش پاره پاره شده بود.

نميدانم چطور برايت تعريف كنم ...  از اينكه زياد گناه كردم

و كوله بارم سنگين شده و از قافله عقب افتاده ام

و شهادت نصيبم نشده. از آن روز تا حالا ..

هميشه در تنهايي گريه مي كردم و اعتراض مي كردم ! چرا من

را تنها گذاشتيد؟؟

اين رسمش نبود..!

من آن شمعم كه خاكستر ندارم ، شهيد مكتبم ، پيكر ندارم"

قسمتی از خاطرات تخریبچی شهید مفقدالجسد "هادی رجب نسب"

راوی خواهرشهید...


 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 توسط تخریبچی
کم سن و سال بود به همین خاطر نمی گذاشتند جلو بیاید.

درست وسط میدان مین بودیم،

که دشمن ما را بست به رگبار.

توی آن جهنم نه می شد رفت، نه می شد دراز کشید.

چند نفری هم شهید شده بودند و افتاده بودن توی میدان مین.

من هم مجروح شده بودم راهی برای عقب رفتن نبود!!!

یک دفعه کسی دستم را گرفت، بلندم کرد و روی سینه اش گذاشت.

گفت: بیا برادر، من تو را می برم.

شناختم اش،

همانی بود که بخاطر سن کم اش نمی گذاشتند جلو بیاید.

مرا که از اون درگیری نجات داد، دیدم: دارد برمی گردد.

گقتم: کجا میری...

گفت: بچه ها جلو جا موندند!!!

سال ها بعد وقتی پیکر مطهرش را آوردند، گفتند:

جنازه اش را تنها وسط میدان مین پیدا کردند.

راوی : همرزم شهید





نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1392 توسط تخریبچی

توی عملیات " مطلع الفجر" تیر خورد به سینه و گردنش

همون جا افتاد و به آسمون پر کشید.

درگیری شدید شد و نتونستیم پیکر مطهرش رو برگردونیم.

یه هفته بعد بچه ها تصمیم گرفتن جنازه غلامعلی رو برگردونن

به هر سختی بود برگردوندیم

...
خیلی تعجب آور بود!!!!!

هر جنازه ای اگه یه هفته زیر آفتاب گرم جنوب بمونه حتما بو می گیره و تغییر میکنه

اما پیکر غلامعلی هیچ تغییری نکرده بود.

خم شدم که صورتش رو ببوسم

خدا شاهده بوی عطر می داد

چه عطر خوشبویی بود

چه بوی گلی از پیکرش بلند میشد

دقت کردم دیدم بعد از یه هفته ، هنوز از گلوش خون تازه جاری میشه،

انگار همین الان شهید شده باشه...

تو وصیت نامه اش نوشته بود:

جنازه منو رو مین ها بندازین که منافق ها فکر نکنن ما در راه خدا،

از جنازمون دریغ میکنیم.

 شهید غلامعلی پیچک:

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 توسط تخریبچی
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی ست که داغ شهادت شما را بر دل دارد