تخریبچی جامانده
 
شرحی بر ماجرای شهدای جا مانده...
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید
حاجی این پسره خیلی شیطونه ها...

می ترسم با شیطنت هاش شب عملیات کار دستمون بده!!!

نترس سید...

شب عملیات بود.

سید احساس کرد، پاش به سیم تله مین برخورد کرده،

ولی چون دید خبری نشد سینه خیز به راهش ادامه داد.

صبح عملیات سید دید خبری از اون بچه نیست!!!!

برگشت تا ببینه دوباره پسرک کجا جا مونده.

............

 

پیکر مطهره پسرک را سوخته وسط میدان مین دید

تازه یادش آمد، دیشب پاهاش به سیم تله مین منور گیرکرده بود

و این پسرک بود که بخاطر لو نرفتن عملیات روی مین خوابید.

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393 توسط تخریبچی
قبل ازانقلاب همسایه بودیم.

خوب می شناختمش. عاشق حضرت زهرا(س) بود...

تو جبهه هم کنارش بودم. یه مدتی دلم شور میزد، نگران شده بودم.

اومد پیشم، دست انداخت دورگردنم و گفت:

تو دیگه چرا غصه میخوری؟

کسی که مادرش حضرت زهراست نباید غصه بخوره.

هر جا در مونده شدی فقط بگو:

یافاطمه...

شهیدحجت الاسلام سید باقرعلمی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 توسط تخریبچی
سال 63 ، واحد تخريب لشگر 25 كربلا ،

آماده ميشديم تا از منطقه جنگي ايلام به خوزستان و هفت تپه برگرديم ،

در حال جمع كردن وسايل بوديم كه صداي اذان بگوش رسيد .

من كنارش بودم ، بهش نگاه كردم و گفتم : بريم نماز بخوانيم ؟

بعد از تامل كوتاه، با نگاه نافذ و پر از معنايي گفت :

بريم نماز را بپاي داريم .

من كه ميدانستم پختگي و قرآني بودنش در اين جمله نهفته ،

كمي نگاهش كردم. با لبخند ريزي ادامه داد:

هيچ جاي قرآن نگفته اقرا الصلاه و تقرا الصلاة ،

همه جا آمده اقيموا الصلاه و یقيمون الصلاة ،

از جاش بلند شد و لباساش و تكان داد، با لحن محكم اما مهربان گفت :

بريم نماز را بپاي داريم .

.................................

ساده ، مهربان ، قرآني ، متخصص در مواد منفجره و مين ،

خوش صحبت و صميمي خصوصيات اين پاسدار شهيد اهل گيلان بود .

شهيد زاهد نخجيري

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط تخریبچی
به آسمون خیره شده بود...

حسابی رفته بود تو لاک خودش.

بهش گفتم:  چی شده؟؟؟

گفت:

بالاخره نفهمیدیم "" إربا  إربا "" شدن یعنی چه ؟؟؟

میگن آدم مثل گوشت کوبیده میشه ....

می گفت: یا باید بعد عملیات برم کتاب بخونم....

یا همین جا توی خط خودم بهش برسم.

.....................!!!!!!!

موقع دفنش دیدم جواب سوالشو گرفته ...

با گلوله ی توپی که کنارش خورده بود.

شهید سید محمد شکری


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم تیر 1393 توسط تخریبچی
 بهش گفتیم:

چرا برنمی‌گردی عقب با این همه تركش هایی که توی تن ات  داری؟؟؟؟

می‌گفت: آدم برای این خرده‌ ریزها كه برنمی‌گرده .

تركش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.

روی خاکریز نشسته بود، که یه خمپاره خورد کنارش  !!!

آخر سر هم با یكی از همین تركش‌های لیوانی رفت.

عقب نه،

بهشت.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط تخریبچی
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند...

با عرض سلام خدمت همه همسنگران بزرگوار،

شرمنده بخاطر تاخیر..!!!!! ان شاءالله در اواخر ماه آیند،

عمری باقی ماند خدمت میرسم.

ممنونم از همه بزرگواران بخاطر مطالب،

و کامنت های آموزنده ای که ارسال فرمودید.

ان شاءالله ما را از دعا خیر خودتون بی بهره نفرمائید...

در پناه خدا باشید..... یا علی

 

تخریبچی جامانده.....

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 توسط تخریبچی
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی ست که داغ شهادت شما را بر دل دارد