X
تبلیغات
تخریبچی جامانده
تخریبچی جامانده
 
شرحی بر ماجرای شهدای جا مانده...
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید

او مي رفت در حالي كه مادرهم چنان نظاره گر قدم هايش بود.

وقتي می خواست برود نگاهش ، نگاه خاصي بود، غريبانه،

انگار نگاهش پر بود از حرف های ناگفته، دلواپسی، اما مصمم رفتن ...

روزهای آخر سرد زمستان بود ..

گهگداری ازبرنگشتنش حرف ميزد، رفتني كه بازگشتي نداشت.

در نامه اي به برادر کوچكش نوشت :

مي خواهم برايت ازوالفجر چهار كه شهيد شدن پانزده نفر از

نزديك ترين دوستانم بود تعريف كنم .

محمود جان امروز صبح ساعت هشت بود كه دلم غمگين و منتظر،

لحظه شماري عمليات می کردم، ناگهان

هواپيماهاي عراقي دور پادگان را بمب باران كردند ، در همين حين

برادرانم مشغول وضو و به آسمان خيره شده بودند ،

 و من در حالي كه بالا ساختمان بودم ، پدافند ها شروع به شلیک کردن،

كه سر صداي عجيبي ايجاد شده بود.

 ناگهان يك انفجار مهيبي رخ داد كه در يك لحظه آسمان تيره و تار شده بود ،

به طوری كه هيچ چيزي ديده نمي شد

 و من در عرض چند ثانيه به سرعت پايين ساختمان آمدم،

ناگهان صحرای كربلا را جلوي چشمانم ديدم .

يكي سر نداشت و يكي دست و يكي جسمش پاره پاره شده بود.

نميدانم چطور برايت تعريف كنم ...  از اينكه زياد گناه كردم

و كوله بارم سنگين شده و از قافله عقب افتاده ام

و شهادت نصيبم نشده. از آن روز تا حالا ..

هميشه در تنهايي گريه مي كردم و اعتراض مي كردم ! چرا من

را تنها گذاشتيد؟؟

اين رسمش نبود..!

من آن شمعم كه خاكستر ندارم ، شهيد مكتبم ، پيكر ندارم"

قسمتی از خاطرات تخریبچی شهید مفقدالجسد "هادی رجب نسب"

راوی خواهرشهید...


 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 توسط تخریبچی
کم سن و سال بود به همین خاطر نمی گذاشتند جلو بیاید.

درست وسط میدان مین بودیم،

که دشمن ما را بست به رگبار.

توی آن جهنم نه می شد رفت، نه می شد دراز کشید.

چند نفری هم شهید شده بودند و افتاده بودن توی میدان مین.

من هم مجروح شده بودم راهی برای عقب رفتن نبود!!!

یک دفعه کسی دستم را گرفت، بلندم کرد و روی سینه اش گذاشت.

گفت: بیا برادر، من تو را می برم.

شناختم اش،

همانی بود که بخاطر سن کم اش نمی گذاشتند جلو بیاید.

مرا که از اون درگیری نجات داد، دیدم: دارد برمی گردد.

گقتم: کجا میری...

گفت: بچه ها جلو جا موندند!!!

سال ها بعد وقتی پیکر مطهرش را آوردند، گفتند:

جنازه اش را تنها وسط میدان مین پیدا کردند.

راوی : همرزم شهید





نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1392 توسط تخریبچی

توی عملیات " مطلع الفجر" تیر خورد به سینه و گردنش

همون جا افتاد و به آسمون پر کشید.

درگیری شدید شد و نتونستیم پیکر مطهرش رو برگردونیم.

یه هفته بعد بچه ها تصمیم گرفتن جنازه غلامعلی رو برگردونن

به هر سختی بود برگردوندیم

...
خیلی تعجب آور بود!!!!!

هر جنازه ای اگه یه هفته زیر آفتاب گرم جنوب بمونه حتما بو می گیره و تغییر میکنه

اما پیکر غلامعلی هیچ تغییری نکرده بود.

خم شدم که صورتش رو ببوسم

خدا شاهده بوی عطر می داد

چه عطر خوشبویی بود

چه بوی گلی از پیکرش بلند میشد

دقت کردم دیدم بعد از یه هفته ، هنوز از گلوش خون تازه جاری میشه،

انگار همین الان شهید شده باشه...

تو وصیت نامه اش نوشته بود:

جنازه منو رو مین ها بندازین که منافق ها فکر نکنن ما در راه خدا،

از جنازمون دریغ میکنیم.

 شهید غلامعلی پیچک:

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 توسط تخریبچی

داشتیم از فاو برمی‌گشتیم سمت خودمان، که قایق خراب شد.

قایق دوم ایستاد که ما قایقمان را به آن ببندیم.

یکدفعه هواپیماهای عراقی آمدند.

همه شروع کردند به داد زدن و یا مهدی و یا حسین گفتن.

چند نفر هم پریدند توی آب، ولی  یک نفر فقط می‌خندید.

سرش داد زدم که الان چه وقت خندیدن است.

 گفت:


خب اگر قرار است شهید بشوم، چرا با ناراحتی باشه ؟؟؟

شانزده سالش بیشتر نبود.

هنوز داشت می خندید که صدای انفجاره .....

وقتی به هوش آمدم خبرش را گرفتم.  گفتند:  نمی دونیم چی شد!!!!

اما ، همه را آب برد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 توسط تخریبچی

شهیدی که بعد از شهادتش هیچ کس را نداشت

حتی پیکرش را تحویل بگیرد...

19 ساله بچه افغانستان، اما سالها بود توی ایران زندگی می کرد.

همه خانواده اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.

جنگ که شروع شد به جبهه رفت. بعد مدتی هم به شهادت رسید.

هیچ کسی را در این دنیا نداشت.

حتی کسی را نداشت که پیکرش را تحویل بگیرد.

رفیقاش می گفتند:

پس از باز کردن معبر مین،

به سیم خاردار حلقوی رسیديم كه به هیچ عنوان نمی‌شد آنرا قطع کرد،

چون اگر سیم را قطع می‌کرديم،

سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد!

در همین حین یک جوان به روی سیم های خاردار خوابید بعد هم گفت:

همه از روی من عبور کنید .

بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند!

صبح عملیات پیکر بی جان اش را لا به لای سیم های خاردار پیدا کردیم.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم بهمن 1392 توسط تخریبچی
شش روز از جنگ گذشته بود که شهید شد.

خوابش رو دیدم.

بغلش کردم و گفتم:

سراغ ما رو نمی گیری????

چیزی نگفت.

گفتم:  تا نگی اون دنیا چه خبره رهات نمی کنم!

گفت :

فقط یه مطلب میگم اونم اینکه!!!!

///// ما شهداء شب های جمعه می ریم خدمت آقا اباعبدالله حسین (ع) ...

شهید محمد رضا فراهانی

راوی: همرزم شهید 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 توسط تخریبچی
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی ست که داغ شهادت شما را بر دل دارد